درباره وبلاگ

حامد کمیلی متولد 14 تیر سال 1361 در شهر اصفهان است.دارای مدرک کاردانی کامپیوتر و کارشناسی مدیریت بازرگانی است. حدودا 10 سال تئاتر کار کرده است. 2 برادر دوقلو به نامهای احسان و ایمان دارد که آنها هم دانشجو هستند.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
رو در رو با حامد کمیلی:
-ضمن سپاس از اینکه همراه ما خواهید بود لطفا به عنوان اولین سوال بفرماییید یک بازیگر چگونه می تواند با نقشی که به او پیشنهاد شده از لحاظ روحی ارتباط دوستی برقرار کند؟
-در عالم بازیگری دو المان مهم و مکمل وجود دارد با نام های تکنیک و احساس که تنها زمانی به موفقیت یک بازیگر ختم می شوند که آن فرد بتواند از هر دو این موارد به نحو بهینه در زمان مقتضی استفاده کند.زمانی که فیلمنامه جهت مطالعه به دست ما می رسد بیش از تکنیک این احساس است که برای لمس و برقراری ارتباط با یک نقش به ما کمک می کند و سر صحنه تکنیک نیز باید با احساس در گیر شود تا موفقیت حاصل شود.
-نوع برداشت شما از یک نقش در زمان خواندن فیلمنامه با لحظه ای که سر صحنه قرار می گیرید چقدر متفاوت است و این تفاوت از کجا نشئت می گیرد؟
-زمان مطالعه فیلمنامه دو برداشت ازشخصیت پیشنهاد شده در ذهن ما نقش می بندد اول خود نقش و دوم تاثیز آن در روند کلی داستان و در احاطه دیگر نقش ها. اما در مقابل دوربین بازیگر و کارگردان به تنهایی معنای خود را از دست می دهند و زمانی در یک فیلمنامه نقشی به واقع جان می گیرد که این دو فرد به یک نظر مشترک و همسو از یک شخصیت رسیده باشند. به هر حال کارگردان ناخدای کشتی ای است که من جزیی از آن هستم.

-فکر می کنم بازیگری جزو مشاغلی است که برای موفقیت هنرپیشه باید شناخت کافی از بعد اجتماعی نقش هایی که ایفا می کند داشته باشد. شما خود را در چه مرحله ای از این جامعه شناسی می دانید؟
-از زمانی که تئاتر را به شکل حرفه ای آغاز کردم به این باور رسیدم که مقوله بازیگری بسیار خاص و منشعب به علومی چون جامعه شناسی- تاریخ- روانشناسی و حتی موسیقی است که باید با کنار هم قرار دادن این علوم و درک و استنباط صحیح از یک کاراکتر در برخورد با جامعه و تاثیر محیط نسبت به آن در جهت شخصیت سازی صحیح پیش رفت و هر چه در این مسیر با نگاهی دقیق تر و موثرتر به تجزیه و تحلیل شخصیت ها با توجه به گستره مخاطبان پرداختم بیش از پیش دریافتم زمانی می توانم عکس العمل صحیح را در رفتار مخاطبانم شاهد باشم که عملم نسبت به آن مقوله درست و بی نقص باشد.
-تعداد زیادی از بازیگران در برهه زمانی خاص ستاره می شوند و بعد خاموش....چه عوامل برونی و درونی ای را برای یک بازیگر در زمینه ایجاد این مساله دخیل می دانید؟
-ستاره شدن دغدغه من نیست بلکه وارد عرصه هنر شده ام تا درکنار ارضای علاقه ام به بازیگری و البته نوشتن(فیلمنامه) نقش هایی را بیافرینم که ماندگار هستند چرا که این مورد تنها عامل قدرت و ثبات یک بازیگر است و برای رسیدن به این هدف باید در کنار احساس و تکنیک اخلاق حرفه ای نیز داشت.در کل اگر برای رسیدن به این هدف "ستاره شدن"ی نیز حاصل شود آن را قسمتی از درست انتخاب کردن هدفم می دانم هر چند این اصطلاح را نشانه ای از لطف بیکران خدا و همچنین دوستانم می دانم. هنوز در ابتدای راه هستم وفرصت زیادی برای کسب تجربه دارم و فکر می کنم تا حرفه ای شدن راه زیادی برای پیمودن در مقابل من قرار دارد.
-داشتن"اعتماد به نفس بالا" در موفقیت یک هنرجوی هنر بازیگری چقدر موثر است؟
-معتقدم کسی که خود را باور ندارد نباید انتظار داشته باشد دیگران او را ببینند و برای استعدادهایش ارزش قائل شوند و باورش کنند.نه تنها در این شغل بلکه در تمامی مراحل زندگی و شغلی کسانی موفق می شوند که "اعتماد به نفس بالا" - درست و کارایی داشته باشند.
-بسیاری از جوان هایی که وارد عرصه هنر می شوند تنها به دنبال دیده شدن هستند.به نظر شما که این عرصه را تجربه کرده اید آیا در مقابل دوربین ایستادن معنای واقعی دیده شدن است یا خیر؟
-میل به دیده شدن مانند غریزه در وجود همه ی انسان ها وجود دارد و هر کس سعی دارد به طریقی این میل را به حالت ارضا برساند اما اینکه با بازیگری بخواهیم دیده شدن را معنا کنیم کاملا در راه عبث و اشتباهی قدم نهاده ایم.بازیگری شغل شریفی است و من برای آن حرمت زیادی قائلم. به هر حال این گونه افکار جایی در بطن سختی های این رشته که قسمت بزرگی از آن محسوب می شود ندارد.
-مطبوعات را برای معرفی هر چه بیشتر شما و جذب مخاطب تا چه اندازه دخیل می دانید؟
-پیش از آغاز همکاری با مطبوعات احساس می کردم می توانم در گیری هایی را که پیش زمینه ای از آن به واسطه دوستانم با این قشر داشتم تبدیل به صلح و دوستی کنم و تمام سعی ام را نیز بر این اصل گذاشتم که در پایان یک مصاحبه طرفین از گفت و گوی انجام شده رضایت داشته باشیم اما متاسفانه برخی از دوستان دست به قلم در این حیطه ثابت کردند که از هر راه و روش و تیتری تنها در جهت بالا رفتن تیراژ نشریه شان بهره می گیرند و هیچ ارتباط مسالمت آمیزی برایشان معنا ندارد و متاسفانه قشری از مردم با حمایت کردن خود از این افراد راه را برای اتفاقات ناگوار بعدی باز می کنند.به هر حال طرز تفکر و نگاه خاص مطبوعاتی ها نشان داده است تا در یک کار به هزاران دلیل چهره نشوی وقتی برای شنیدن حرف هایت -هر چند درست و دلسوزانه باشد- ندارند.
-برسیم به دو سریال "به دنیا بگویید بایستد" و "پرواز در حباب" و دو نقش متفاوتی که بازی کردید کار کدام یک زودتر به پایان رسید؟
-"به دنیا بگویید بایستد" تابستان ۸۵ هر چند که یک مقدار دیرتر پخش شد.
-به نظر من بیننده "اعلا" یک جوان شاید زخم خورده اما سر زنده خوش رو و پر از انرژی بود.برداشتی که شخصا از این شخصیت داشتید چه بود؟
-چهره واقعی درونیات "اعلا" در صحنه های به تصویر کشیده شد که در زندان حضور داشت یک جوان گوشه گیر که تنها به آخر خط زندگی اش فکر می کند و اگر تا به آن روز برای زنده ماندن تلاش کرده تنها دلیلش قولی بوده که به بهترین دوستش داده است."اعلا" غم های زیادی در زندگی اش داشت غم تک تک شخصیت های مجاوری که در قصه دیدید.اگر به ظاهر شاد بود که نوع بافت زندگی و تربیت خانوادگی به او یاد داده که دنیا را که آن گونه دوست دارد ببیند و احساس خوشبختی کند پس "اعلا" شاد نبود بلکه شاد بودن را آنقدر زنده و جاودانه بازی می کرد که می توانست این حس را به همه ی اطرافیانش منتقل کند.حتی اگر دلش سهمی از این همه لبخند- عشق و شادی نداشته باشد.
-بر عکس "اعلا" - "رامین" دارای شخصیت چند لایه بود که به مخاطب اینطور القا می کرد که این آدم دچار یک نوع سر درگمی عاطفی و حتی عصبی است.چطور به باور پیدا کردن لایه های درونی ذهنیت روح این آدم دست پیدا کردید؟
-"رامین" (کوروش) سخت ترین شخصیتی بود که ایفای آنرا بر عهده گرفتم. یکی از مهم ترین اهداف ما در زمان ساخت سریال پرواز در حباب این بود که از ابتدا بیننده را به فضایی نبریم که باور کند رامین یک شخصیت منفی تک بعدی است بلکه در مراحل نخست او را دوست بدارد سپس با مشکلات روحی- روانی او آشنا شود و آنها را باور کند و در نهایت حس همزاد پنداریش عامل بخشش و حتی حق دادن به رامین باشد و همین کار را کردیم و از قسمت یازدهم به بعد روی دوم سکه شخصیت رامین را کم کم رو کردیم و با اینکه از نظر همه این موضوع ریسک بزرگی بود اما نتیجه اش همان شد که دیدید. رامین کسانی را داشت که دوستش داشتند و به خاطر سختی هایی که در زندگی متحمل شده بود غصه می خوردند. این والاتر از انتقال حس نفرت به بیننده است.
-برایم خیلی جالب است که بدانم از شخصیت بی آلایش "اعلا" چطور به شخصیت تو در توی "رامین" رسیدید؟
-در قسمت های ابتدایی "به دنیا بگویید بایستد" - "اعلا" رویایی داشت با نام "مرگ" و آویخته شدن به دار که من از آقای آهنج خواهش کردم تا بازی این صحنه را برای روز خداحافظی نگاه دارند چون در تمامی این مدت خود را به دست فراموشی سپرده و "اعلایی" شده بودم که دوستش داشتم و لحظه هایم را با او سپری می کردم. آن صحنه غم انگیزترین خداحافظی من با یکی از دوست داشتنی ترین نقش هایم بود و آنقدر فضا اندوهناک بود که می توانستم به وضوح باور مرگ "اعلا" را در چشمان عوامل ببینم.پس از آن من فقط ۲ هفته وقت داشتم تا با "رامین" آشنا شوم و زندگی تازه ای را آغاز کنم.دردها و زخم هایش را بشناسم و حتی با کینه توزیهای جسورانه اش همگام شوم. و همه ی این کارها بیش از تصورشما برایم سخت بود.
-آیا فکر نمی کنید که ایفای این دو نقش و پخش همزمانشان می تواند بیننده را در تطبیق بازی شما با شخصیت واقعی تان دچار سر درگمی کند؟
-اصولا در زمان اجرای یک نقش با شخصیت حامد کمیلی خداحافظی کرده و سعی می کنم به شخصیتی جان دهم که نامش را روی کاغذ دیده ام شاید به همین علت هم هر دوی این شخصیت ها با طیف خاصی از مخاطب مواجه شدند.
-رگه های مشترک شخصیت "رامین معزی" و "اعلا رحمتی" را در چه می دانید؟
-اول اینکه درکنار هر دو نام "حامدکمیلی" حک شده است. در کل این دو شخصیت با همه نقاط مثبت و منفی ای که دربطن وجودشان ریشه دوانده بود متاثر از جامعه ای بودند که در قالب های مختلف به آنها ظلم کرده بود و هر دو در طول داستان نسبت به مظلومیتشان عکس العمل هایی را که با به کارگیری روش های مختلف نشان دادند که در خور شخصیت و تربیت خانوادگی شان بود حتی این دو شبیه به هم عاشق نبودند.
-حامد کمیلی بیشتر "رامین" است یا "اعلا" ؟
-نه مانند "اعلا" به این وسعت در برابر اطرافیانم از خود گذشتگی نشان می دهم و نه مانند "رامین" تا این حد انتقام جویانه با مسایلم برخورد می کنم. در واقع آنها برگرفته از کسی هستند که آن یک نفر من نیستم.

-چندی پیش فیلم سینمایی"مجلس آخر- ذبح اسماعیل" از شما روی آنتن رفت. فکر نمی کنید قصه این داستان به لحاظ استفاده از دو شخصیت که چهره ای نزدیک به هم دارند کمی نخ نما شده و جنبه معنوی داستان تنها سرپوشی بر این تکرار است؟
-در پاسخ به سوالات ابتدایی شما اشاره کردم که به دنبال تجربه کردن نقش ها و شخصیت های مختلف در این حیطه هستم و این فیلم را برای بازی انتخاب کردم چون فرصت داشتم پدر باشم و از روی عشق و محبت به خاطر تنها فرزندم از خود گذشتگی کنم.درک این حس چیزی بود که مرا به سمت بازی این نقش سوق داد.
-گویی بخشی از قصه ی این داستان حقیقت پیدا کرد و به واقع دچار مشکل شدید؟
-متاسفانه همین طور است که میگویید.در واقع قرار بود داستان به همان شکلی باشد که در طول فیلم دیدید اما مو برداشتن پای من به حقیقت پیوست و در ابتدای کار دچار سانحه شدم و پس از یک استراحت چند روزه با همان وضعیت سر صحنه برگشتم.البته باید اشاره کنم که من به جز دو نقشی که دیدید یک نقش دیگر هم در انتهای کار و در واقع اوج فیلمنامه بازی کردم که در مرحله ی تعزیه خوانی حاصل شد اما متاسفانه به دلایل نا معلوم پایان کار که نزدیک به ۲۰ دقیقه تعزیه خوانی است حذف شد و زحمت همه ی ما بی ثمر ماند.
-با توجه به موفقیت های که کسب کردید تا چه اندازه در انتخاب هایتان دقیق هستید؟
-عاشق نقش های متفاوت و خاص هستم نه شخصیت های تک بعدی چرا که معتقدم چنین آدم هایی در جامعه ی ما وجود خارجی ندارند همه ی ما چیزی هستیم بین خوب و بد با درجه بندی های مختلف که به تصویر کشیدن این لایه ها جذاب و واقعی است.بر همین مبنا نقش هایی را برای بازی در نظر می گیرم که بتوانم مدتی را با آنها زندگی کنم و پیش از همه خودم به بالاترین درجه باورشان برسم.در واقع هر چه نقش سخت تر باشد جذابیتش برای من بیشتر خواهدبود.
-شما از تلویزیون شروع کردید آیا تصمیم ندارید وارد عرصه ی سینما شوید و خود را در این عرصه وارد کنید؟
-همین الان برای انتخاب یکی از چند کار سینمایی ای که به من پیشنهاد شده در حال مذاکره هستم.به هر حال فرقی نمی کند سینما- تلویزیون یا حتی تئاتر.بستگی دارد کدام حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد.
-جنبه مالی فیلمنامه که به شما پیشنهاد می شود تا چه اندازه برایتان مهم است؟
-آنقدر که از "هنرمند بودن" به "هنرپیشگی" نرسم.
-بیایید کمی از فضا دور شویم....حالا برایمان بگویید چه حسی همیشه همراه شماست؟
-حس لمس وجود یک دوست و یار همیشگی که عاشقش هستم و می دانم که او هم عاشق من است و حضور دستش را به وضوح روی شانه هایم احساس می کنم.عزیزترینی به نام خدا...
-بزرگترین چیزی که تا به امروز گم کردید چیست؟
-هفت سال پیش در برهه ای از زندگی ام و در اوج سختی ها و مشکلات چنان احساس تنهایی کردم که باورم شد خدایم را گم کرده ام خلا عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت.بعد از مدتی که به خودم آمدم باورم شد روی شانه هایش هستم.در واقع خدای من فقط جای مرا عوض کرده بود و من آنقدر بی دقت بودم که او را نمی دیدم.به هر حال بعد از آن سعی کردم دیگر هیچ وقت خدایم را گم نکنم.
-از لحظه هایی که پیانو می نوازید برایمان بگویید؟
-این ساز را تنها برای دل خودم می نوازم و در حد همکاریهای غیر جدی با برخی از دوستانم کار کرده ام.در کنار این پیشنهادی نیز برای دکلمه و گویندگی در رادیو داشتم که چون بازیگری مساله زندگی هنری من است فعلا از امتحان همه ی اینها صرف نظر کرده ام.
-به عنوان یک جوان مهم ترین خصیصه مثبت مرد و زن را در یک زندگی مشترک موفق چه می دانید؟
-به نظر من در زندگی مشترک لازم نیست شبیه هم باشید بلکه دو فرد باید مکمل و تکامل دهنده ی یکدیگر باشند تا مانند یک پازل که در کنار هم به زیبایی جور می شوند بهترین بودن را تجربه کنند.البته این جواب هیچ ارتباطی به تمایلم برای ازدواج در وضعیت فعلی ندارد چون اولویت اصلی زندگی امروزم فقط رسیدن به اهداف کارهایی است که برای آنها برنامه ریزی کرده ام.
-روشن ترین فردا در زندگی شما چه وقت است؟
-برای من هر فردایی روشن ترین فرداست چون هر روز شروعی تازه است برای رسیدن به آنچه از نفس کشیدن سهم من از زندگی است.پس هر بار که خورشید طلوع می کند روشنایی وقدرت عجیبی به سراغم می آید تا اولین روز بودن مانند همیشه برایم پر از انرژی و اتفاقات خوشایند باشد.من به این جمله اعتقاد شدید دارم: "امروز اولین روز از باقی زندگی من است."
-کوچه بن بست شما را به یاد چه می اندازد؟
-زندگی ای خالی از هدف...
-نقشی که برای روز مبادا نگه داشته اید؟
-شاید در زندگی ام هیچ روز مبادایی از راه نرسد تا بتوانم نقشی را برای ایفا در آن روز خاص نگاه دارم پس سعی می کنم هر روز همانی باشم که هستم تا اگر مبادایی اتفاق افتاد بر آن چه نتوانستم باشم افسوس نخورم من یک شعار همیشگی دارم و آن اینکه "همیشه خودتان باشید ولی در حد نهایت"...
-اولین جمله ای که به ذهنتان می رسد بگویید؟
-امیدوارم هیچ وقت در طول زندگی ام خطایی نکنم که مجبور شوم در مقابل خدایم سرم را از شرم پایین بیندازم.
-یک بیت شعر که از جنس دل حامد کمیلی باشد.
-ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
-و بهاری ترین حرف آخر....
-لطافت باران پاییزی را از یاد نبرید...
منبع مصاحبه یادداشت های یک خبرنگار (آقای علی احمدی نیا)
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت